25 اردیبهشت 22 سال پیش مجبور شدیم چشم به جهان هستی بنهیم...

ما از همان ابتدا میل به آمدن نداشتیم و افتخار حضور نمیدادیم...و بی خبر از اینکه علم در زمینه افتخارات آدمی هم پیشرفت کرده جا خوش کرده  بودیم که با آمپول فشاری به زور بیرونمان کشیدند و به جای خوش آمد گویی آنچنان بر پشتمان زدند که گویی با ما پدر کشتگی دارند...!

آن روز به بعد تحت آمپول های فشار زیادی در عرصه زندگی قرار گرفتیم و آنچنان از همه جا و همه کس خوردیم که باز به مروت جناب دکتر...!


 

نوشته شده توسط یه بنده خدا در سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1390 ساعت 11:2 موضوع | لینک ثابت